تبليغاتX
چرکنویس
با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست..
 

 از آخرین باری که قایم باشک بازی کردیم سالها میگذره..
من چشم گذاشتم.تو قایم شدی.
اما من هنوز پیدات نکردم..


خسته شدم..کجایی؟

+   سی ام دی 1385   چرکنویس | 

 

 

-    بابا ! اشغالگر یعنی چی؟

-         هیسسس! بچه! دارم اخبار گوش می‌دم...

     هر وقت بابا اخبار گوش می‌کرد به ابروهاش گره می‌انداخت و تا گردن می‌رفت تو شیشه‌ی تلویزیون. گاهی نچ نچ می‌کرد و بعضی وقتا هم که نمی‌دونم چه خبر بود زیرلب می‌گفت : پدر سوخته‌ها!!

      مامان با سینی چای کنار بابا نشست و گفت : شب جمعه‌ای مهمون داریم.خواستگارای ثریا قراره بیان، اونوقت تو نشستی کشت و کشتار اونور دنیا رو نگاه می‌کنی؟؟

       دفتر مشق‌ام رو دو تا یکی ورق می‌زدم و زیر چشمی مامان‌اینا رو می‌پائیدم. بابا همونطور که نگاش به شیشه‌ی تلویزیون بود غرولند می‌کرد : شما زنا هیچ‌وقت از سیاست سر در نمی‌یارید، بغل گوشتون یه ملت داره آواره می‌شه، اونوقت...

گوش مامان که از این حرفا پر بود ، نذاشت حرف بابا تموم بشه : گفتم داداشت‌اینا هم بیان، هر چی نباشه بزرگتر فامیل‌ان.

.........

 

      یادم نیست کی خونشون‌رو آوردن تو کوچه‌ي ما.بیشتر وقتا با اون لباسای گل‌گلی‌اش رو پله‌ي جلوی خونشون می‌نشست و مردم رو که اینور اونور می‌رفتن تماشا می‌کرد. دخترا باهاش بازی نمی کردن.همیشه تنها بود.

      یه روز زنگ آخر هر چی گچ تو کلاس مونده‌بود ریختم تو جیبم و بدو بدو اومدم سمت خونه.همونجا نشسته بود .

-         گچ می‌خوای؟... می‌خوای لی‌لی بکشی؟... منم بلدم،می خوای واست بکشم؟...تو کلاس چندمی؟

-         هیچم

-         اسمت چیه؟

-         نوریه

-         اگه بخوای بازم برات میارم...راستی تو داداش اندازه‌ی من نداری؟

سرشو انداخت پائین،نمی‌دونم چرا منم خجالت کشیدم.گچ‌ها رو ریختم تو دستش و در جیبم رو تکوندم.

-         داداشم بزرگ بود.. مرد. .کشتنش.. توی جنگ.. کابل..

صورتم داغ شده‌بود.تا خونه دویدم و محکم درو بستم.

........

 

دیگه هر روز ظهر، وقتی از مدرسه می‌اومدم  ، سر کوچه منتظرم وایساده بود . منم براش گچ می‌آوردم.ذوق می‌کرد و می‌خندید.چشمای ریزش، ریزتر می‌شد  و من دلم می‌خواست که نگاش کنم،مثل وقتایی که آبجی ثریا موهای طلایی‌اش رو شونه می‌کرد و من نگاش می‌کردم.

    یه بار هم تو صف نونوایی دیدمش.واسه من و رضا مگس هم نون گرفت.من خجالت کشیدم، اما نوریه و رضا خندیدن.

........

 

عصرا من و رضا مگس سوار دوچرخه می‌شدیم و تا دم بلور سازی رکاب می‌زدیم. اونجا چیزای قشنگی پیدا می‌کردیم: من 18 تا تیله و رضا 12 تا پیدا کرده‌بود، یه حلقه‌ي شیشه‌ای آبی و یه حباب خیلی شفاف هم داشتیم.یه بار رضا مگس نزدیک در پشتی بلورسازی یه چیزی پیدا کرد شبیه یه قطره اشک.تو نور که می‌گرفتی مثل الماس می درخشید،نورای رنگی از اونورش بیرون می‌زد.خیلی خوشگل بود.برای اینکه از رضا بگیرمش ،18 تا تیله‌ام رو با هاش تاخت زدم.

-         حتما می‌خوای بدیش به اون دختر افغانیه؟!

صورتم داغ شده‌بود. تا خونه با رضا حرف نزدم.

........

........

 

چند روز می‌شه که از نوریه خبری نیست. رو پله‌ی در خونشون نمی‌شینه.یه عالمه گچ تو جیبم مونده..

بابا داره اخبار گوش می‌ده . عصبانی نیست .

-         بابا ! وطن یعنی چی؟

-          خدا رو شکر..این مسلمونا هم دارن از آوارگی نجات پیدا می‌کنن.

مامان سینی رو از جلو بابا بر‌می‌داره،

-    ته کوچه خودمون هم یه خونواده بودن که چند روز پیش اسباب اثاثیه‌شون رو ریختن تو وانت و رفتن.بندگان خدا..

صورتم داغ شده.توی دفتر مشق‌ام می‌نویسم:

نوریه خوب است. جنگ خوب است. اشغال خوب است. .وطن بد است. اخبار بد است.

 

 

+   بیست و دوم دی 1385   چرکنویس | 

 

سرتو بگیر بالا ببینم...تو که باز داری گریه می‌کنی؟! بهت گفتم که به خدا مجبورم، اگه دست خودم بود،هیچ‌وقت از ور دلت جم نمی خوردم.تو رو خدا حالا با اون چشما این‌ کار رو نکن،غصه‌ام می‌شه آخه... یه‌دونه از اون آیه‌الکرسی‌‌هات بخون و فوت کن پشت سرم.سر نماز هم یادت نره دعام کنی.

 

         آخ که چقدر دلم تنگ می‌شه واسه عطر سجاده‌ات و اون چادر سفیده که رو سرت می اندازی و مثل فرشته‌ها می‌شی،واسه اینکه بشینم و تا آخر نماز قامتت رو تماشا کنم،لحظه شماری کنم که چادر رو از صورتت کنار بزنی و دوباره چشمات رو ببینم،نفس راحت بکشم که :« آخییییش...خدا رو شکر....هنوز چشمات سر جاشون هستن!» و تو نگام کنی و بگی : « دیووووووووونه....» ........

 

ای بابا...اینطوری دیوونه‌ام می‌کنی. گریه نکن دیگه.آخه دور چشمات بگردم سقف دلم خیس شد بس که اشک ریختی.

 

          اون سال زمستون یادته،یه خرمالو رو درخت جا مونده بود و تو مثل بچه‌ها پاتو کردی تو یه کفش که همون خرمالو رو می‌خوام..‍‍ ژاکتم رو روی شونه‌ات انداختم و از درخت بالا رفتم. مضطرب نگام می‌کردی اما شیطنت تو صورتت بیداد می‌کرد . تا دستم به خرمالو رسید خواستم برات ادای قهرمانا رو دربیارم که ....تلپی افتادم پائین و امان از خنده‌های بی‌امان  تو و لباسای خیس و برفی من و درد پای شکسته.....

 

 شکست دلم! انقدر آه نکش.. بزن کنار ابرا رو از تو چشمات.شگون نداره‌ها. فال دیشب‌ات که خوب اومد.تو بددلی نکن.

 

        اولین فالی رو که برام گرفتی هنوز از برم.کتاب رو به سینه‌ات چسبوندی و گفتی نیت کن! چشمام رو بستم و فقط اسم‌ات تو دلم جاری شد. نیت تو رو کردم.بسم‌الله الرحمن الرحیم گفتی و واسه حافظ فاتحه می‌خوندی اما من محو انگشتای ظریفت بودم که روی کتاب حرکت می‌دادی. تو تعبیر حی و حاضر نیت من بودی، چه فرقی داشت که حافظ چی می‌گفت:

                                     دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

                                  تا دل شب سخن از سلســــله موی  تو بود

                                  دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

                                     باز مشتــاق کمانخانه ابــروی تو بود

                                                       .......

 

بیا بشین اینجا، بذار خودم اشکاتو پاک کنم.حیف صورت مثل گل‌ات نیست که اینطوری آتیش‌اش می‌زنی؟!

 

        شاخه گل یاسی رو که با هم توی گلدون کاشتیم ، حالا تمام تن دیوارو پوشونده ...گلای یاس روی دیوار و اقاقی توی حیاط رو دست تو می‌سپارم. شب‌بوها رو هم یادت نره.....

 

تو که هنوز داری گریه می‌کنی؟؟؟!!! چی بگم که آروم بشی؟

........

 

 

+   دوازدهم دی 1385   چرکنویس | 

 

افسانه‌ای می‌خواندم درباره‌ی جوانی که در جستجوی سرزمینی بود که هرگز کسی در آنجا نمی‌میرد.روزی با خود تصمیم می‌گیرد:« از این موضوع که یک روز همه باید بمیرند،خوشم نمی‌آید، باید به سرزمینی بروم که هرگز کسی در آنجا نمی‌میرد.» و به راه می‌افتد....

میل به جاودانگی در درون ما آنقدر عمیق و باستانی است که به هیچ‌وجه نمی‌توان آن را انکار کرد.کشف اکسیر جوانی،اکسیر حیات، معجون‌هایی که عمر ابدی می‌بخشند و طلسم‌هایی که جوانی را تضمین می‌کنند، حتی اشعاری که در ذم مرگ سروده‌شده همه و همه تلاشی است برای پاسخ گفتن به این میل.

اما به راستی چگونه می‌توان از این ناگزیر حادثه ـ از مرگ ـ چشم پوشید؟به رسمیت شناختن مرگ احترام به قانون‌مندی جهان و طبیعت است.باور کردن آئین هستی است نه یک پایان سرد و هول‌انگیز برای زندگی.شاید اگر چشم‌ها را شسته باشیم و جور دیگر دیده‌ باشیم،مرگ نیز یکی از هزاران اتّفاق زندگی است : بدیهی و حقیقی، آنقدر زلال و روان در چشمه‌ی زندگی در جریان است که گاه هوس می‌کنیم سر و دستی به آب بزنیم.

آه ... چه زود فراموش کردم!همین دیروزها بود که به جوان سرزمین افسانه‌ای قول دادم که دیگر به مرگ نیندیشم اما چقدر نمی‌توانم... مگر نه اینکه مردن،تنها راه آموختن زندگی است و پله‌ی اعلی نردبان آن؟

من« منطق جوانی» را می‌فهمم اما در سراسر عمر حتّی یک نفس بی حسّ مرگ نزیسته‌ام!من هم از شیون و لباس سیاه و تابوتی که روی دست‌های مردم می‌چرخد می‌ترسم.اما این‌ها که تصویر مرگ نیست،حتی ترسیمی از زندگی هم نیست.اصلاٌ یافتن یکی بدون دیگری ممکن نیست.

به صدای قلب‌ات گوش داده‌ای یا اندکی به دم و بازدم خود اندیشیده‌ای‌ : دو ضربه‌ی هم‌گون..هم‌راه.. هم‌آهنگ: یکی مرگ! یکی زندگی!

 

 

 

+   هفتم دی 1385   چرکنویس | 
 

یگانه معبود من!

        برای دفتر تازه‌ای که مشق می‌کنم، یاریم کن.آنچه مرا جسارت آغاز کردن می‌دهد ایمان سرشارم به هدایت و مهربانی توست که در این هفت‌هزار و مدتی روز زندگی‌ام کم به آن یقین نکرده‌ام...

یا من علیه معولی!

       چه کسی جز تو پاهای بی‌رمق مرا توان گام برداشتن می‌دهد و دست‌های در‌بغل‌پنهانم را گرمای نوشتن؟

چه کسی جز تو دردناکی لحظه‌هایم را می‌شنود؟ امیدم می‌بخشد؟ عزیزم می‌دارد؟...

غرور من قربانی تو!

        بیابان خشک جانم را به آتش بکش و از گرداب هائل لایعلمون و افلایعقلون نجاتم ده...مرا به قالوابلی‌ام ببخش...

 

+   سوم دی 1385   چرکنویس | 
 
Congratulations!