![]() |
![]() |
|
| با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست.. |
|
به عزيزي كه دلتنگي هايش را برايم گريه كرد... _ اون تو داري چه غلطي ميكني؟ تموم نشد؟ بجنب ديگه لعنتي! روي زمين نشستهبود.دست هاش را دورتر از كمرش به زمين عمود كردهبود.انگشتهاش لابهلاي پرزهاي فرش فرو رفته و سرش را به ديوار تكيه دادهبود.امتداد نگاهش به قاب عكس روي ديوار ميرسيد.زيرلب غرشي كرد و بعد با صداي بلند جواب داد: _ تو خفه شو! فقط بپا كسي نياد.من خودم كارمو بلدم. ديگه هم نشنوم اون صداي نحسات رو... وزوز خفيفي شنيد، اما اهميّت نداد. انگار بخواهد اسمي را در خاطرش ذخيره كند، چند ثانيه چشمش را بست و دوباره زل زدن به عكس را از سر گرفت.تصوير تمامرخ دختري بود كه لبخند سردي به لب داشت و با چشمهايي برّاق به بيرون قاب نگاه ميكرد.موهاي موجدارش از كنارههاي صورتش ميگذشت و به زحمت شانههاي عريانش را ميپوشاند. نفس عميقي كشيد.از جا بلند شد.دستكشهاي چرمي اش را درآورد و توي دستش فشرد.سعي كرد به خودش بفهماند كه فقط براي دزدي آمده،مثل هميشه بايد كشوها را بگردد، گنجهها و قفسه ها را وارسي كند، پولها و طلاها را توي ساك دستياش بريزد و با احتياط از در خارج شود. امّا نميفهميد. نه حال خودش را و نه حسّ مجذوبكننده اي را كه در فضاي اتاق جاري بود.نيم ساعتي ميشد كه توي اتاق گيج مي خورد، بدون اينكه دنبال چيز قيمتياي بگردد.تيك تيك ساعت مثل پژواك طولاني يك صدا توي گوشش تكرار ميشد و احساس تازهاي را در وجودش ميريخت.چيزي شبيه وسوسه براي چشيدن يك طعم تازه! نزديك در كمد ايستاد.خواست در كمد را باز كند امّا بياختيار دستش را پس كشيد. مثل تجربهي اولين دزدياش،كه مربوط به سالها پيش بود، زانوهاش سست شدهبود و ميلرزيد.حتي به جعبهي جواهري هم كه روي ميز توالت بود دست نزد.از خودش تعجب كردهبود. بياراده شدهبود اما بودن در اتاق حيراني شيريني برايش ميآفريد. خم شد و موبند پارچهاي مچاله شدهاي را كه كنار ميز افتادهبود برداشت.چند تار موي مجعد در پيچوتاب صورتي پارچه گيركرده بود. موبند را با احتياط توي جيب كاپشناش گذاشت. _ هنوز چيزي پيدا نكردي؟ چقدر لفتش ميدي! اين بيرون از سرما يخ زدم خره... لباسهايي كه روي تخت پخش بود را با دقت كنار زد و لبهي تخت نشست.نگاهش را آرامآرام از روي وسايل به طرف ديوار لغزاند و روي عكس دختر آرام گرفت. _ خفهخون بگير گفتم.ميخواي همه بفهمن اومديم دزدي؟! كلمهي آخر را كمي خفيفتر و با ترديد ادا كرد. در حاليكه خودكاري از جيبش بيرون ميآورد، توي ذهنش چيزهايي را مرور ميكرد. خودكار را روي ديوار امتحان كرد و بعد همانجا نوشت: ميتوانستم اگر _ ميدزديدم تا هميشه باز بمانند موهايت... و من سر بخورم تا روي شانههايت... ديوانهوار واژههايم گل كنند و شاعر بشوم برايت... كلمههايم دارند تمام ميشوند _ به همين زودي _ و اين خودكار لعنتي هم. خلاصه و خودمانيتر بگويم: فقط فداي صفايت... خودكار را توي جيبش گذاشت.ساك دستي خالياش را برداشت و با احتياط از در خارج شد. پ.ن : و به همهي آنها كه آرزوي سال نو شان،پايان دلتنگياست. |
|
+
هجدهم اسفند 1385 چرکنویس |
|
|
لبخند تو چقدر شبیه من است تماس با چرکنویس بایگانی خاطرات |
| اشتقاق |
وقتی جهان
از ریشهی جهنم و آدم از عدم وسعی از ریشههای یأس میآید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژه های بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است! |
| خوبترها*** |
|
لوح سخن عـروض نــادر ابـراهیمی کتابـخانه قفــــسه مصطفی مستور جن و پری دیباچه واو |
| رونوشت روزها |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|