![]() |
![]() |
|
| با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست.. |
|
هر چه سعی میکنم نمیتوانم خودم را روی تخت جابجا کنم. دستها و پاهام حرکت ندارند. خارش بینی امانم را بریده. سرم را به این طرف و آن طرف تکان میدهم، تقلا میکنم، خسته میشوم و دوباره از حال میروم... کمی دورتر روی دیوار تقویمی زدهاند. عددهایش را تشخیص نمیدهم .. بیستم ؟ ... بیست و یکم؟...بیست و دوم؟... بیست و سوم بود. تولد پیمان.باید سنگ تمام میگذاشتم.فرصت مناسبی بود. صبح بیست و سوم زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. کتری را پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم. شعلهی گاز با نسیمی که از پنجره تو میآمد میرقصید. آبی به صورتم زدم . پیمان هنوز خواب بود.. کمی پودر روی گونههام زدم و رژ ملایمی هم روی لبهام کشیدم..کره و پنیر را بریدم و توی دوتا ظرف جداگانه گذاشتم. قاشق را توی شیشه مربا انداختم و شیشه را روی میز گذاشتم. دست پخت خودم بود. از وقتی کارم را ترک کردهبودم پختن مربا و ترشی انداختن را یاد گرفتهبودم...روی تخت کنار پیمان نشستم.سر تا پاش را برانداز کردم. مثل یک نعش سنگین و وارفته بود. حالا دیگر هیچ شباهتی به آرزوهای من نداشت.وجودم پر از نفرت شد..دستهاش را بالای سرش گره کردهبود و با صدای هر نفس سینهی تنومندش بهآهستگی بالا و پائین میشد. بغض توی گلوم را فرو دادم و با لحن کودکانهای که پیمان دوستش داشت، صداش کردم. نگاه نصفهنیمهای انداخت و خواب و بیدار بدنم را میان بازوهای لختش فشرد. چندشم شد و بهزور لبخند زدم... از بیرون صدای نالهی کسی میآید و صدای پاهایی که آرامآرام نزدیک میشوند و تندتند دور میشوند.. احساس تشنگی میکنم. گلویم از درد تیر میکشد. مادرم هنوز نیامده.... کتش را پوشید. - امروز خیلی کار دارم.شب دیرتر میام.عزیزم!!.. بوی ادکلناش توی فضا پیچیدهبود و دلم را آشوب میکرد.به سمت دستشویی رفتم. - منتظرت میمونم!.. سرم را به علامت خداحافظی تکان دادم و خودم را توی دستشویی پرت کردم..هر دو به هم دروغ گفتهبودیم... .... شام را آماده کردم. خانه از بخار غذاها و گرمای شومینه دم کرده بود. خیس عرق بودم.چقدر از گرما بدم میآمد. بهاندازهی دروغ..به اندازهی خیانت...کیکی را که سفارش دادهبودم روی میز گذاشتم.ترکیب ناهماهنگ دانههای انار و برشهای کیوی شکل نامطبوعی به کیک دادهبود... مادرم با پشت دست به در میکوبد و داخل میشود. انگشتانم را به زحمت برایش تکان میدهم.لبخند تلخی میزند. پرستار هم پشت سرش وارد میشود. نگاه بیتفاوتی به من میاندازد و ماسک اکسیژن را روی صورتم جابجا میکند. به مادرم یادآوری میکند که یک ساعت دیگر برای تعویض پانسمانها برمیگردد... به پیمان زنگ زدم. دیر وقت بود. - تولدت مبارک...عزیزم!! ..تا شمع تولدت رو روشن میکنم خودتو برسون... کبریت را برداشتم. فراموش کردهبودم شمع بخرم. قوطی کبریت را چند بار توی دستم باز و بسته کردم.آدمکهای لاغر و یکاندازه کنار هم توی جعبه دراز کشیدهبودند .. قطرههای عرق از زیر موهام تا وسط کمرم رسیدهبود. گالن بنزینی را که توی کابینت قایم کردهبودم، باز کردم.بنزین را که روی سرم ریختم،احساس خنکی لذتبخشی داشتم. چشم هام را روی هم فشار میدادم.دماغم از بویش پر شدهبود.قطرههای بنزین از نوک موهام چکه میکرد و روی فرش میریخت..قبل از آمدن پیمان باید شمع را روشن میکردم.. تردید نکردم.کبریت را کشیدم...
|
|
+
هفدهم فروردین 1386 چرکنویس |
|
|
+
یکم فروردین 1386 چرکنویس |
|
|
لبخند تو چقدر شبیه من است تماس با چرکنویس بایگانی خاطرات |
| اشتقاق |
وقتی جهان
از ریشهی جهنم و آدم از عدم وسعی از ریشههای یأس میآید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژه های بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است! |
| خوبترها*** |
|
لوح سخن عـروض نــادر ابـراهیمی کتابـخانه قفــــسه مصطفی مستور جن و پری دیباچه واو |
| رونوشت روزها |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|