![]() |
![]() |
|
| با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست.. |
|
کاغذهای اضافه را از روی میز برمیدارم. توی مشتم مچاله میکنم و به طرف سطل گوشهی اتاق نشانهگیری میکنم. کاغذها با فاصله زیاد کنار سطل میافتند. آخری به لبهی سطل میخورد و کمی نزدیکتر روی زمین فرود میآید. وسواس بیشتری به خرج نمیدهم... خودنویسم را بهلبهی جیب پیراهنم گیر میدهم. صندلی را تا جایی که میشود به میز نزدیک میکنم، پایههاش صدای گوشخراشی میکنند. کیفم را برمیدارم و از در خارج میشوم. باید یادم بماند برای پانتهآ گل بخرم.
از کنار میز منشی با سرعت رد میشوم. با صدای خفیفی که بیشتر به غرغر نامفهومی شبیه است، خداحافظی میکنم. سلام کردنهام هم مثل همین است. من وسواس بیشتری به خرج نمیدهم... دستم را که روی دستگیرهی در میگذارم، صدام میکند: ـ ...... راستی!؟ از پشت میزش بلند میشود. یادداشت کوچکی به طرفم دراز میکند: ـ آقای صادقی گفتن باهاشون تماس بگیرید.... جملهاش را طوری بیان میکند که انگار بخشی از یک ترانه را میخواند. برای همهی کلمههاش آهنگ دارد... همین که کاغذ را میگیرم، ناخن بلند و قرمزش روی دستم کشیده میشود و یک خراش چند سانتی روی پوستم میاندازد. دستم را میکشم. چشمهام را از سوزشاش به هم فشار میدهم. عذرخواهی نمیکند. فقط گوشهی لبش را گاز میگیرد... دکمهی آسانسور را میزنم. فلش رو به پائین، قرمز میشود و عدد 19 شروع به چشمک زدن میکند. سوزش دستم بیشتر میشود، اطراف خراش قرمز و گرم شده. انگار چیزی از زیز زخم تازهام شروع به حرکت کرده و اینطرف و آنطرف میرود. وسواس بیشتری به خرج نمیدهم... مرد قدبلندی در آسانسور را باز میکند.سرش را پائین انداخته و بیرون میآید. نگاهش را از کفشهام میگذراند و بهسرعت در راهروها گم میشود. توی آسانسور دختر جوانی روبهروی آینه ایستاده. دکمهی طبقهی همکف را میزنم. گره روسریاش را باز میکند. چندباری آن را توی هوا جابهجا میکند و جایی میان موهاش پائین میآورد و دوباره زیر گلوش گره میزند. از توی آینه لبخند کشداری به من میزند. لبهای قرمزش مثل درز، توی صورتش شکافته میشود. بوی چند جور کرم و عطر میدهد. یکی را تشخیص میدهم، مثل بوی رژلب پانتهآست. حالا تقریبا مطمئنم که یک موجود دارد زیر پوستم راه میرود و هرلحظه بزرگتر میشود... از هر جا که میگذرد بدنم گرم و سنگین میشود.شانهام کاملا سر شده.تا نزدیکیهای گردنم رسیده، پاهاش را روی رگهام حس میکنم. شاید 6 یا 8تا پا دارد، شاید بال هم دارد یا دم.وسواس بیشتری به خرج نمیدهم... گردنبندش را توی گردنش میچرخاند.برمیگردد و رو به من میایستد.نمیدانم کدام طبقه پیاده میشود.فقط چراغ دکمهی همکف روشن است. بیخیال ایستده و با بیقیدی آدامس میجود و گونه های براقش را بالا و پائین میکند. با تقلا از پوست سینهام میگذرد. سوزش و درد را توی بدنم پخش میکند. انگار میخواهد پوستم را بشکافد و بیرون بزند.دستم تقریبا کرخت شده. خم میشوم و کیفم را بین پاهام میگذارم. دختر با پاهاش کف آسانسور ضرب گرفته. پاهای لاغر و سفیدش را به زور توی کفشهای باریکش چپانده. پاشنههاش خیلی بلند است و خیلی تیز. حتما به زحمت راه میرود. شاید هم وسواس زیادی به خرج نمی دهد... حرارت بدنم بالا رفته.میبینمش که از شکمام وول می خورد و خودش را روی پام میاندازد. خون زیادی زیر پوستم دویده. گر گرفتهام. صدای طنینداری توی اتاقک می پیچد: ـ طبقهی همکف. اجازه میدهم دختر زودتر خارج شود.از کنارم که رد میشود پاشنهاش را روی پام فشار میدهد.پام سوراخ میشود. برنمیگردد.عذرخواهی هم نمیکند. شاید فقط گوشهی لبش را گاز میگیرد. خون زیادی از روی کفشم بیرون میزند. بدنم سست شده. کف آسانسور میافتم.عنکبوت نسبتا درشتی از پام بیرون میآید و آرامآرام از زیر در خارج میشود... آسانسور با صدای هولناکی به راه میافتد. عدد 19 شروع به چشمک زدن میکند. چیزی توی جیبم میلرزد.باید پانتهآ باشد...
|
|
+
ششم اردیبهشت 1386 چرکنویس |
|
|
لبخند تو چقدر شبیه من است تماس با چرکنویس بایگانی خاطرات |
| اشتقاق |
وقتی جهان
از ریشهی جهنم و آدم از عدم وسعی از ریشههای یأس میآید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژه های بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است! |
| خوبترها*** |
|
لوح سخن عـروض نــادر ابـراهیمی کتابـخانه قفــــسه مصطفی مستور جن و پری دیباچه واو |
| رونوشت روزها |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|